نیایش

خداوندا
در این روزها که دل‌ها خسته‌تر از همیشه‌اند،
خودت هوای دل مردم سرزمینم را داشته باش…

روزیِ پاک و نیک در سفره‌ها جاری کن،
برکت را مهمان کسب‌وکارها کن،
و امید را دوباره به دل‌هایی که ترک برداشته‌اند برگردان.

خدایا
به هر دستی که برای کار بلند می‌شود قوت بده،
به هر دلی که نگران فرداست آرامش بده،
و رحمتت را از این مردم دریغ نکن.

باشد که فردا
با لبخند شروع شود
و با امید ادامه پیدا کند 🤍

دلنوشته های یک روانشناس

زندگی شیرین تر می‌شد و رابطه‌ها با دوام‌تر،

اگر کمی،

فقط کمی فرعون درون را از مصرِ جان بیرون می‌راندیم و منیّت ها را بر سر سفره رابطه ها نمی نشاندیم.

گاهی آنچه بر زبان می آوریم، یک کلام ساده نیست،

انگار چرک‌های درون‌مان را پرتاب می‌کنیم،

به‌جای جمله، به پرده ظریف دل آدم‌ها تیغ می‌زنیم و به‌جای فهمیدن و فهماندن، دل می‌شکنیم.

آری، دل می‌شکنیم چون بلد نیستیم بگوییم درد داریم،

تحقیر می‌کنیم چون شنیده نشده‌ایم،

عصبانیتِ جمع‌شده را روی دیگری خالی می‌کنیم و هویتِ او را نشانه می‌رویم تا از آشفتگیِ درون خودمان فرار کنیم،

دیگری را کوچک می‌کنیم چون مهارتِ گفت‌وگوی سالم را یاد نگرفته‌ایم،

چون بلد نیستیم مسئولِ احساسِ خودمان باشیم، پس تقصیر را به گردنِ دیگری می‌اندازیم و اسمش را می‌گذاریم صراحت، نظر شخصی، احساس فهم، توهم انسان بودن، آدمِ خاص بودن...

اما آن‌هایی که آگاه‌ترند،

آن‌هایی که می‌فهمند این حمله‌ها از کودک خام درون می‌آید نه از حقیقت بالغانه‌ی اندیشه،

آرام و بی‌سر و صدا، فاصله می‌گیرند،

می‌روند اما نه برای تادیب و آزار،

بلکه برای سالم ماندن،

آنجایی که نزدیک شدن طعم درد می دهد

فاصله گرفتن، بهترین مرهم این درد است.

دنیا جای قشنگ تری می شد اگر مدل نگاه خود را مجوز حمله به دیگران نمی‌دانستیم،

زیستن دیگران را نشانه نابلد بودن آنها و تفاوت ها را بهانه‌ای برای خالی کردن خود به بهای لبریز کردن دیگران.

دنیا جای بهتری می‌شد اگر می‌فهمیدیم آدمها سنگ نیستند، کلمات وزن دارند

و اینکه اگر نایستیم پای خودمان، اگر یاد نگیریم فقط حرف‌مان بزنیم، نه جراحت به جان دیگران

و اگر مسئولِ مدیریت احساس و کلام خودمان نباشیم،

آن‌وقت آدم‌های امن، از دست می‌روند

برای همیشه هم می روند. ❤️‍🩹

زیستن بالغانه و مسئولیت‌پذیری روابط از لحظه‌ای شروع می‌شود که بپذیریم احساس دردِ ما، مجوزِ زخمی کردنِ دیگران نیست.

ارادتمند: #فاطمه_علی_اکبری

پسردارها بخوانند

🌾🌿🌾🌿🌾🌿

پسردارها بخوانند
نکات مهم و کلیدی👇👇👇👇


۵۰ نکته مهم در برخورد با پسران نوجوان

در این سن، پسرها به کشف هویت خود می پردازند و روابط خود را با خانواده باز بینی می کنند.
در بیشتر اوقات به این موضوع می رسند که پدر و مادر به اندازه ای که در کودکی فکر می کردند بزرگ و دانا نیستند.
سرکشی، استقلال طلبی، تقاضای آزادی های بیشتر، رقابت با همسالان و ترشح هورمون های بلوغ، رفتار نوجوانان را دگرگون می کند.

از نصیحت بیزار می شوند
به مهمانی ها نمی آیند
جمع دوستانشان را بیشتر می پسندند
تجربه های جدید را دوست دارند
تایید بیشتری می طلبند
و ارام ارام برای خود حریم خصوصی مشخص می کنند
تحقیر را نمی پدیرند و در نهایت با پدر و مادر به گونه جدید برخورد می کنند.

چگونه در سن بلوع روابط بهتری با نوجوانان داشته باشیم؟

۱. به آنها احترام بگذارید.
۲. به وسایل خصوصی ( کمد، لباس ها، موبایل و وسایل شخصی او بدون اجازه دست نزنید.
۳.با او وقت بگدرانید و بیشتر شنونده افکار و تخیلات او باشید. بدون پیش داوری و نصیحت بگذارید حرف بزند حتی اگر حرف های تکراری و غیر منطقی بزند.
۴.به او بگویید و نشان دهید که همیشه دوست اش دارید.
۵. مسئولیت بعضی کارها را به او واگذار کنید تا احساس بزرگی کند.
۶.در همه حال از او حمایت کنید .البته در انجام کارهای شخصی اش کمک نکنید خارج از توافق پول ندهید از بزه کاری های احتمالی حمایت نکنید در صورت بروز بی ادبی، تنبیه کوچکی برایش در نظر بگیرید.

۷. به او بگویید قرار نیست همیشه برنده باشد و شکست قسمتی از زندگی است.
۸. برای نظافت عمومی و انجام کارهای شخصی در کنارش باشید و یاد آوری های لازم را بکنید.
۹. تحت هیچ عنوان با خشونت برخورد نکنید.
۱۰.وظایف او را برایش مشخص کنید.

۱۱.با او مثل یک دوست برخورد کنید نه یک بچه.
۱۲.در برابر تندی های او صبور باشید.
۱۳.به دوستان اش "که مورد تایید شماست" احترام بگذارید.
۱۴. مسائل جنسی را پدر و در نبودش عمو و دایی به او بیاموزد.
۱۵.حد و مرز ازادی هایش را مشخص کنید.
۱۶.از شیطنت ها کوچک او چشم پوشی کنید.
۱۷. او را با هیچ کسی مقایسه نکنید.
۱۸.از جملاتی مانند تو نمی توانی. بی عرضه ای . شانس نداریم .علافی . آخرش هیچی نمیشی و... پرهیز کنید.
۱۹. علاقه مندی های او را بشناسید و کمک کنید در خلال درس هایش حرفه ای بیاموزد.
۲۰ . حتما او را به باشگاه بفرستید تا انرژی اش مصرف شود و اگر علاقه دارد یک ساز برایش بخرید.

۲۱.در تصمیم گیری های خانوادگی حتما نظر او را بپرسید.
۲۲. اهمیت دیدو بازید از پدر و مادر بزرگ را به او یاد آوری کنید.
۲۳. خطوط قرمز را برایش مشخص کنید البته خیلی سخت نگیرید.
۳۴.ساعاتی را به گفتگوی خانوادگی اختصاص دهید.
۲۵.بجا منع کردن "کلامی" از سیگار و مواد ودوستان بد، او را راهنمایی کنید و عواقب کار را به او تفهیم کنید.
۲۶.او را مجبور به انجام کاری که خودتان دوست دارید نکنید.
۲۷. دورهمی های خانوادگی را فراموش نکنید.
۲۸. ماهیانه یک بار به سفر کوتاهی به صرف عصرانه در کوهپایه نزدیک شهرتان بروید.
۲۹.کارهای مثبت او را برجسته کنید البته به اندازه لازم.
۳۰.هزینه ها او را کنترل کنید

۳۱.با دوستان، معلم و مدیر مدرسه اش در تماس باشید.
۳۲.از جمله ی "تو دیگه بزرگ شدی" و "از تو بعید است" هیچ وقت استفاده نکنید.
۳۳.با او بازی های کامپیوتری انجام دهید و فوتبال بازی کنید.
۳۴.هیچ وقت با صدای بلند حرف نزنید و مشکلات را در ارامش بررسی و حل کنید.
۳۵.از او بخواهید روزی دوصفحه برایتان کتاب بخواند. یا از مدرسه برای تان حرف بزند.
۳۵. تا حد ممکن با مدل مو و لباس های او مخالفت نکنید.
۳۶.علایم هشدار دهنده و اِلمان های رفتاری او را جدی بگیرید.
۳۷.آنها را با بچگی خودتان مقایسه نکنید.
۳۸.یک "وایت برد" در اتاق اش نصب کنید و بعضی نکات را در آن بنویسید

۳۹.به او آموزش دهید با جنس مخالف با احترام صحبت کند
۴۰.واژه دلبستگی و وابستگی را برایش توصیح دهید.

۴۱.روابط سالم عاطفی را برایش تشریح کنید.
۴۲. به او بفهمانید قرار نیست همه تا آخر عمر کنار ما بمانند.
۴۳.در صورت بروز اشتباه بجای توبیخ و تنبیه به او بگویید فکر می کنی الان بهترین کار چیست و چه باید بکنیم؟
۴۴.با نوجوان خود کشتی بگیرید و سعی کنید همیشه بازنده نباشید.
۴۵. روزانه چند بار با او دست بدهید و اگر تمایل داشت او را به آغوش بکشید.
۴۶.گاهی اجازه دهید با دوستانش به گردش برود.
۴۷.بجای کنترل بیرونی نظارت کنید
۴۸. بزرگ نمایی های او را با تبسم نادیده بگیرید.
۴۹.هیچ وقت در مورد کشورمان و معلم فرزندان بد نگویید.

۵۰. فرزندان ما از رفتار ما الگو برداری می کنند پس سعی کنیم مهارت های رفتاری خود را ارتقاء بدهیم.


یک فنجان آرامش

آرامش نتيجه ى كمال نيست؛

نتيجه پذیرش نقص هاست.

آرامش از جايى شروع می شود

كه مى پذيرى انسان بودن يعنى لغزش، رنج و دوباره برخاستن.

✍️ آلن دوباتن

نکته

چنانچه تحت رواندرمانی (یا دارو درمانی) هستید، علائم زیر نشان می دهد که بهتر است با درمانگر کنونی ادامه ندهید:

۱. درمانگری که دست به هر کاری می زند تا ثابت کند دانای کل است.
٢. فنونی به کار می برد که آسیب رسان بودن آن، شاید به وضوح معلوم نباشد اما در درازمدت فایده ای برای مراجع ندارد.
۳. نظر شخصی خود را در قالب تشخیص علمی به مراجع تحمیل می‌کند.
۴. امید واهی می دهد و اجازه تصمیم گیری قاطع را از مراجع سلب می کند.
۵. به شما احساس گناه می دهد تا نظرش را بپذیرید.
۶. مدت طولانی تحت نظر او هستید اما نتیجه ای عایدتان نشده (شاید حتی حال بدتری هم پیدا کرده باشید).

پرسش و پاسخ

سلام
من ۳۴ سالمه مجردم از شهر شماره یک، لیسانس حسابداری. سرمایه و خونه از خودم دارم. مشکل کوچیک جسمی دارم آن هم اینکه پای راستم از مچ به پایین عصب نداره مشکلی در راه رفتن و انجام کارهای روزانه ندارم ولی در راه رفتنم این موضوع کاملا معلومه.
مدتیه خواستگاری دارم از شهر شماره دو. یک ازدواج ناموفق منجر به طلاق داشته است و یک دختر ۸ ساله داره که پیش خودشه. خیلی هم وابسته اند به هم. فقط آخر هفته ها، دخترش میره پیش مادرش.

این اقا کارمند بانکه و یه خونه ی یک خوابه داره و ماشین . برای شروع باید خونه رو تبدیل کنه و دو خوابه بگیره که گفته اگه خونه ات رو بفروشی، من هم خونه ام رو میفروشم و یه خونه ی بزرگ در شهر خودشون میخریم. برای راحتی خودت و به اسم خودت میزنم.

خانواده ی بزرگی داره. ۱۴ نفرند. نمیخواد به بچه بگه میخواد ازدواج مجدد کنه. میگه خودش باید کم کم باهات کانکت بشه.

الان من بعد ازدواج با چند تا چالش رو به رو هستم که مهم‌ترینش اینها هستند:

  • باید یه مرد و دختر ۸ ساله اش رو بپذیرم و باهاش کانکت بشم.
  • باید برم ، در شهر دیگری زندگی کنم. تو شهر غریب نزدیک خانواده ی شلوغ ایشون.
  • نمیدونم کار درستیه؟

همه ی کسانی که در شرایط مشابه ازدواج کردند، میگن این کار رو نکن، چون نفر دوم رابطه میشی براش...فکرم خیلی درگیره

ازدواج دختر مجرد با فرد مطلقه ی دارای فرزند درسته؟

پاسخ:

نگرانی های شما قابل درک است چون ازدواج مسئله مهمی است که تاثیر زیادی دارد بر سایر ابعاد زندگی هر انسانی.

به طور کلی بهتر است در انتخاب همسر نکات زیر بررسی شود:

  • فلسفه ازدواج: تصویر ذهنی شما از ازدواج خوب چیست؟ به چه شرایطی می گویید زندگی خوب و موفق؟ نظر طرف مقابل شما چیست؟
  • فردیت و بلوغ های چند گانه: بلوغ عاطفی: توانایی مدیریت عاطفی/ شناخت احساسات خود: چرا از کسی خوشم می آید؟/ معنوی: باورها و اعتقادات فردی در این زمینه/ شخصیتی: مسائل مربوط به شخصیت سالمتر مثل مهرطلبی یا وابستگی؛ آیا بندنافش از خانواده بریده شده و قادر به گرفتن تصمیمات مهم زندگی است؟ / جنسی: توانایی جسمی در این خصوص، آگاهی از سلیقه خود / مالی: داشتن شغل ثابت؛ مدیریت مالی و توان برنامه ریزی و بودجه بندی/ اجتماعی: جایگاه اجتماعی فرد
  • داشتن مطلوبیت ظاهری برای هم/اخلاق فردی/ اخلاق مالی ( نوع خرج کردن ها )/ تیپ شخصیتی شما دو نفر
  • نحوه کنار آمدن با تفاوتهای شخصیتی و تفاوتهای ارزشی/ نظام ارزشی ، هم فرکانس بودن در آینده
  • سرگرمی ها، علایق، نحوه گذراندن اوقات فراغت/ هوش شخصی، ارزش ها، علایق ، دوستان ، مطالعات و ...
  • تناسب خانوادگی (متضاد نبودن مسائل فرهنگی و ارزشهای خانواده ها)، اجتماعی، اقتصادی، تحصیلی، سنی (اختلاف بیش از یک دهه ریسک زیادی دارد)
  • مسائل مذهبی. تفاوت عقیده در این زمینه وجود خواهد داشت ولی مهم، نداشتن سبک مذهبی کاملا متفاوت و یا متضاد هم است.

اینها مواردی است که توصیه می شود به طور کلی در مورد هر خواستگاری چک شود.

اما در نامه شما نکات دیگری هم هست. مرقوم فرموده اید:

  • من ۳۴ سالمه مجردم از شهر شماره یک... خواستگاری دارم از شهر شماره دو

ازدواج و مهاجرت هرکدام به تنهایی یک چالش محسوب می شوند و وقتی احتمال داشته باشد که همزمان باشند، بررسی دقیقتر می خواهد. بدین معنا که شما باید خودتان را بشناسید تا بدانید دلیل تان برای ازدواج چیست و نیز میزان وابستگی به زادگاهتان را بدانید. توجه بفرمایید که محل زندگی هر فرد شامل خرده فرهنگها و باید و نبایدهایی است که باید وجود تناسب بین آنها را نیز چک بفرمایید. هم ‌کفو نبودن در مسایل فرهنگی می‌ تواند مشکلاتی را ایجاد کند. البته نمی توان هیچ دو نفری را یافت که مانند هم باشند ولی لازم است تفاوتها آنچنان نباشد که سبب دو سبک زندگی متفاوت و بعضاً حتی متضاد همدیگر شود.

  • یک دختر ۸ ساله داره که پیش خودشه. خیلی هم وابسته اند به هم. فقط آخر هفته ها، دخترش میره پیش مادرش

به خاطر وجود این فرزند و مسئولیتهای مربوط به او، رابطه خواستگارتان با مادر این بچه قطع نخواهد شد. چک کنید که آیا چنین چیزی برای شما پذیرفتنی است یا خیر؟

  • این اقا کارمند بانکه و یه خونه ی یک خوابه داره و ماشین . برای شروع باید خونه رو تبدیل کنه و دو خوابه بگیره که گفته اگه خونه ات رو بفروشی، من هم خونه ام رو میفروشم و یه خونه ی بزرگ در شهر خودشون میخریم. برای راحتی خودت

اگر نظر ایشان این است که برای زندگی مشترک با شما نیاز به خانه دو خوابه است، این مقدمات را باید خودش فراهم کند نه اینکه از شما چنین درخواستی کند و در نهایت هم عنوان کند "برای راحتی خودت". ایشان اگر به فکر راحتی شماست لازمست که تلاش فردی اش را افزایش دهد نه اینکه روی دارایی شما حساب باز کند. البته اینکه خانه به نام شما باشد می تواند یک امتیاز محسوب شود ولی توصیه می شود دقت بیشتری بفرمایید.

  • خانواده ی بزرگی داره. ۱۴ نفرند.

نوع ارتباطات درون خانواده را حتماً چک کنید. به هر حال خانواده هایی که جمعیت زیادی دارند مسائل وسیعتری دارند. البته منظور این نیست که الزاماً مشکلی در میان باشد اما لازمست تناسب را در نظر بگیرید. مثلاً میزان انتظاراتی که خانواده از فرزند و عروس شان دارند.

  • نمیخواد به بچه بگه میخواد ازدواج مجدد کنه. میگه خودش باید کم کم باهات کانکت بشه

یک کودک هشت ساله چطور بدون توضیح و آمادگی و حمایت روحی لازم می تواند چنین تغییری را بپذیرد یا به قول ایشان با شما کانکت شود؟ مواجهه با طلاق والدین به اندازه کافی برای فرزندان، سخت هست. ازدواج مجدد پدر یا مادر نیز یک تغییر اساسی است که در مورد آن باید به کودک آمادگی داد و نمی شود ناگهان یک فرد دیگر را وارد زندگی کرد و انتظار پذیرش از کودک داشت. به نظر می رسد ایشان تصمیمی گرفته ولی حاضر به پذیرفتن زحمات مربوط به این تصمیم نیست.

  • در پایانِ نامه تان پرسیده اید: ازدواج مجرد با فرد مطلقه ی دارای فرزند درسته؟

ازدواج با فردی که سابقه جدایی داشته و یا دارای فرزند هم هست، البته یک انتخاب پر ریسک است ولی نمی توان گفت که حتماً اشتباه است. درواقع آنچه که دورنمای یک ازدواج را تاحدودی روشن می کند، شرایط کنونی دو نفری است که می خواهند تشکیل خانواده دهند. شما باید چک کنید که:

- دلیل تمایل این آقا به ازدواج با شما چیست؟

- ارتباط ایشان با مادر بچه برای شما قابل قبول است؟

- از چالشهای روانشناختی مهاجرت چقدر آگاهید؟

- سبک زندگی، جمعیت خانواده ها، نوع ارتباطات شان، نحوه خرج کردن، میزان مسئولیت پذیری ایشان و مواردی از این دست را حتما مورد توجه قرار دهید.

- با توجه به اینکه فرزند ایشان با پدرش زندگی می کند حاضرید و می توانید برای یک کودک دیگر، مادری کنید؟ آنهم در شرایطی که خواستگارتان اصلاً بنا ندارد شما را به او معرفی کند.

- نظر شما و خانواده تان در مورد گرفتن جشن ازدواج چیست؟ ایشان در این مورد چه نظری دارد؟

قابل درک است که شما بخواهید ازدواج کنید و تشکیل خانواده دهید و با توجه به بازه سنی تان حساسیت بیشتری را تجربه می کنید. اما با توجه به محتوای نامه تان این ازدواج از ریسک زیادی برای شما برخوردار است. چنانچه تشکیل خانواده و ازدواج برای شما در اولویت است، بهتر است ابتدا مواردی را که خدمت تان عرض شد با دقت بررسی کنید تا بتوانید تصمیمی بگیرید که در مقایسه نسبت فایده به هزینه، مجموعاً رضایت خاطرتان تامین شود. موفق باشید.

(از سوال و جوابهای عمومی پرسش24)

مناجات

خدایا شکایتم را پس میگیرم

از بد کردنِ آدمهایت، شکایت داشتم به درگاهت
اما شکایتم را پس میگیرم.
من نفهمیدم
فراموش کرده بودم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدمهایت، نگاهم به تو باشد.
گاهی فراموش میکنم که وقتی کسی کنار من نیست، معنایش این نیست که تنهایم،

معنایش این است که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت.

با تو تنهایی معنا ندارد.

مانده ام تو را نداشتم چه میکردم.

دوستت دارم خدای من.

پرسش و پاسخ

سلام خوبين ببخشيد من يه سوال دارم از خدمتتون من حدود ١ ماه هستش كه خواستگار دارم الان خيلي با هم صميمي شديم ، ايشون از من رابطه جنسی ميخواد ميگه اين كار باعث ميشه كه به من علاقمون بيشتر بشه من فكر ميكنم با اين كارش ميخواد منو امتحان كنه ولي ازش پرسيدم ميگه نه ، من بايد چي كار كنم چي بهش بگم اصلا هنوز معلوم نيست ما مال هم بشيم يا نه. به نظر شما درسته كه من با اين آقا رابطه جنسي داشته باشم؟

پاسخ:

درود بر شما

آنچه درستی یا نادرستی یک تصمیم را مشخص می کند، تخمین زدن نتیجه ای است که به دنبال این تصمیم، عاید یک فرد می شود.

مرقوم نفرموده اید که ایشان به طور سنتی خواستگاری کرده اند یا غیرسنتی. اما آنچه لازمست در موردش دقت کنید تقاضایی است که این آقا مطرح کرده و جای تأمل دارد. یعنی ایشان قبل از اینکه مسئله بین شما رسمی شود، از شما تقاضای ارتباط جنسی کرده است.

آقاپسری که واقعاً قصد ازدواج با دخترخانمی را دارد، برای رسیدن به او تلاش می کند نه تقاضای رابطه جنسی. خواستگار شما می گوید رابطه فیزیکی علاقه اش را بیشتر می کند و گفته که هدفش از این خواسته، افزایش علاقه است، آیا این حق را برای شما محفوظ می داند که شما هم بخواهید ایشان به حد و مرزهای شما (دغدغه اینکه به فرمایش خودتان مال هم هستید یا نه) احترام بگذارد تا علاقه تان بیشتر شود؟

شما در بازه سنی مناسب برای ازدواج هستید نه برای آزمون و خطا. ازدواج مقدماتی دارد، پیش نیازهایی دارد، شناخت لازم دارد و البته این شناخت با معاشرت سالم ایجاد می شود نه با ارتباط جنسی. همانگونه که خدمت شما عرض شد آقاپسرهایی که نیت ازدواج دارند، با پیشنهاد ازدواج جلو می آیند و معمولاً می خواهند که تا مدتی طرف مقابل را با یا بدون اطلاع خانواده ها بشناسند. اما اگر ادامه رابطه یا خواستگاری با رسوم معمول فرایند ازدواج همراه نبود، به جای برقراری ارتباط، لازمست بپرسید که برای آینده اش چه برنامه ای دارد، فکر می کند آینده رابطه شما به کجا می رسد و اگر پاسخ چیزی جز ازدواج بود یا حالت بلاتکلیف داشت، به احتمال فراوان این رابطه (یا خواستگاری) نافرجام بوده و بهتر است ادامه نداشته باشد.

بنابراین ضمن احترام به شما و احساسی که نسبت به این آقا دارید و تمایل به ازدواج که حق طبیعی شماست، این جمله ایشان که " اين كار باعث ميشه كه علاقمون بيشتر بشه " نمی تواند نشان‌دهنده علاقمندی ایشان و راهی برای افزایش این علاقه باشد. در واقع این حرف، توجیهی است برای مردانی که خواهان ارتباط جنسی هستند و نه الزاماً ازدواج.

قبول درخواست ایشان برای رابطه جنسی، توصیه نمی شود.

موفق باشید.

علی اکبری

اختلالات شخصیتی را جدّی بگیریم

پای چشمش هنوز کبودی مختصری داشت و دست چپش هم در آتل بود. از چهره اش غم می بارید و چقدر برای من سخت بود دیدن دوست قدیمی ام در این وضعیت.
اینطور برام گفت:
سال سوم دانشگاه با ارسلان آشنا شدم. من ترم شش حسابداری بودم و ارسلان سال آخر. جذاب و پر انرژی و مهربون. چندوقت بعد اومد خواستگاری ولی به دل پدر و مادرم ننشست. ترجیح میدادند با داوود -خواستگارم- ازدواج کنم. شرایطشون خیلی متفاوت بود. ارسلان دانشجو بود و شغل نداشت. داوود پرستار اتاق عمل بود و استخدام بیمارستان. ارسلان در قید و بند خیلی چیزها نبود، برعکس داوود که به نظرم خیلی سنّتی بود و کسالت بار.
محبت ارسلان به دلم نشسته بود و نهایتاً خانواده ام رضایت دادند. اما باهام اتمام‌حجت کردند که باید پای انتخابت بایستی.
و من، پر از شور و هیجان جوانی، ارسلان رو انتخاب کردم و عقد کردیم.
چند ماه اول نامزدی خودمو خوشبخت‌ترین دختر عالم می‌دونستم. در کنار ارسلان احساس بی نظیری داشتم. خیلی محبت می کرد، از هیچی دریغ نداشت، شاد و پرنشاط بود، اهل شعر و هنر و رفتارهای رومانتیک.
اما انگار کم‌کم به یه چیزایی تو رفتارش حساس شدم. همون بی قید و بندی‌هایی که دل منو برده بود، حالا یه وقتهایی اذیتم می‌کرد. حس می کردم گاهی سیگار می‌کشید، ولخرج بود و تو روابطش بی‌مبالات بود، حسادتهایی داشت که حس خوبی به من نمی‌داد.
با آرامش بهش دربارهء رفتارهای بدون چارچوبش، حسادتها، سیگار، ولخرجی‌ها و ثبات نداشتن تو جریان زندگی‌مون گفتم. باورم نمیشد ارسلانی که همیشه می‌گفت من خدای جنبه و انتقادم اینجوری معرکه بگیره و منو متهم کنه به بچگی و دیوانه‌بازی درآوردن و تهمت زدن و قدرِ مرد دست و دل‌باز رو ندونستن.
اون روز کوتاه اومدم و با خودم گفتم زندگیه دیگه. شاید منم منظورمو بد بهش گفتم. شاید اصلاً بوی سیگار دادنش هم به خاطر این بوده که گفت دوستش کشیده اونم لباس‌اش بو گرفته.

ارسلان رو دوست داشتم و اونم دوستم داشت. به خاطرش تو روی خانواده وایساده بودم و عشق‌شو انتخاب کرده بودم. حالا نباید با اولین دعوا جا می‌زدم. چند ماه بعد ازدواج کردیم. ارسلان فارغ‌التحصیل شده بود و به صورت قراردادی تو یه شرکت کار می کرد. منم حسابدار یه فروشگاه شده بودم و آخرهای درسم بود.
فکر می کردم ازدواج می‌تونه خیلی چیزها رو تو خودش حل کنه ولی انگار شدیدتر شد.

ارسلان ناآرام بود.

یه‌جورایی انگار تو زندگی فقط خودشو می دید.

فهمیده بودم نه فقط سیگار می‌کشه بلکه الکل هم مصرف می‌کنه. ولخرجی و بی قید و بند بودنش هم کلافه‌ام کرده بود. استاد مظلوم نمایی و احساس گناه دادن هم بود. انگار تازه داشتم می فهمیدم پدر و مادرم چرا مخالف ارسلان بودند.
اما با وجود همهء اینها، هنوز دوستش داشتم. امید داشتم عوض بشه.
یه روز از سرِ کار زودتر اومدم خونه. دیدم با دوستاش دورهمی گرفتن و دارن الکل مصرف می‌کنند. من رو که دید دستپاچه شد ولی من جوری عصبانی شده بودم که همونجا شروع کردم به داد و فریاد. دوستاش باعجله خونه رو ترک کردن و ما دعوای شدیدتری کردیم. وسط این دعوا، منو هل داد و خوردم به دیوار و دیگه نفهمیدم چی شد. چشمامو که باز کردم بیمارستان بودم و ارسلان بالای سَرَم داشت اشک می‌ریخت و التماس می‌کرد چیزی نگم و قول می‌داد درستش می‌کنم.
به پزشک اورژانس گفته بود زنم رو پلّه پاش لیز خورده افتاده! و یه داستانم سر هم کرده بود و گفته بود. با چنان مهارتی دروغ گفته بود که هیچ‌کس بهش شک نکرده بود.
اینم یه هنر دیگه از آقا ارسلان!
می‌خواستم ازش شکایت کنم. دیگه نمی‌تونستم ادامه بدم. قسم خورد خودشو همینجا می‌کُشه. رفته بود از این تیغ‌ها که تو بیمارستان هست برداشته بود و گذاشته بودش رو گردن خودش.
گریه کنان گفت به جان تو می‌زنم، به قرآن می‌زنم. اگه بخوای منو ترک کنی همینجا شاهرگ‌مو می‌زنم. مرگ بهتر از زندگی بدون توئه پریسا. اما اگه ولم نکنی می‌رم دکتر که حالم خوب بشه.
اون شب از ترس خودکشی ارسلان و به‌خاطر قولی که داده بود برگشتم خونه.
انصافاً از فردا رفت پیش یه روانشناس و قرار شد هفته ای یک‌بار مراجعه داشته باشه. دکترش گفته بود درمانش کمی زمان می‌بَره ولی ارسلان می‌گفت ادامه میدم.
می‌گفت به خاطر پریسا، جونم هم می‌دم. شده بود عین هفته‌های اول نامزدیمون. مثل پروانه دورم می‌چرخید و می‌گفت من همه کار می کنم فقط دوستم داشته باش و تَرکم نکن.دائم می‌گفت پریسا دوستم داشته باش...پریسا ولم نکنیا...
و من ادامه دادم.
سعی می‌کردم کاری نکنم ناراحت بشه و درگیر بشیم.زندگی‌ام شده بود راه رفتن تو میدون مین. با اینکه ارسلان داشت تلاش می‌کرد ولی باز هم زندگی مون روال عادی نداشت.فقط عشق و علاقه‌مون زندگی رو سرپا نگه داشته بود. دیگه وارد۳۰سالگی شده بودم و به نظر خودم باید تلاش بیشتری می‌کردم واسه حفظ زندگی مون و مردی که داشت به خاطر من تغییر می‌کرد.
ولی با یه رفتار دیگه از ارسلان مواجه شدم: خیانت!
اول حاشا کرد ولی بعد گفت چون تو بهم فشار آوردی برو دکتر، با این خانم دوست شدم. این زن منو به خاطر خودم می‌خواست ولی تو منو مجبور کردی تغییر کنم.
طاقت نیاوردم و تصمیم گرفتم ارسلانُ ترک کنم که جلوی چشمم رگ‌شو زد. رسوندمش بیمارستان و قول داد رابطه‌شو با اون زن قطع کنه و همچنان درمان‌شو ادامه بده.

دو سال به این ترتیب گذشت. فکر می‌کردم داره خوب میشه اما یهو یه شب سرِ یه چیز ساده، کلّی وسیله تو خونه شکست و با مشت زد تو کتفم و به من گفت تو ظالم و خودخواهی و به خاطر تو دارم این‌همه تو رواندرمانی عذاب می‌کشم. گفتم من دارم تلاش می‌کنم زندگی مون خوبتر بشه چون عاشقت‌ام.
گفت تو اگه واقعاً عاشقی باید منو به خاطر خودم بخوای. اگر هم نیستی که برو گمشو اصلاً نمی‌خوام ببینمت. گفتم باشه می‌رم. بمونم که باز هم منو بزنی؟
با چشم گریان رفتم تو اتاق. بُریده بودم. کتفم خیلی درد می‌کرد. چند تا تیکه وسیله گذاشتم تو کیف دستی‌ام و لباس پوشیدم برم که داد زد کدوم گوری داری می‌ری نصفه شبی؟ گفتم خونه بابام.
گفت: یعنی دیگه منو نمیخوای؟
گفتم دیگه زندگی مشترک با تورو نمی‌خوام.
گفت پس یادت باشه تو منو کُشتی.
به حیاط که رسیدم صدای ارسلان رو شنیدم: پریساااااااااا
برگشتم دیدم از تو بالکن خودشو با طناب حلق آویز کرده! جیغ زدم و همسایه‌ها اومدن و آوردنش پایین و بردنش بیمارستان. زنده موند.
این بار پدر و مادرها مونم تو جریان قرار گرفتند. دیگه نمی‌شد مخفی کرد. پدر و مادر ارسلان می‌گفتن بچه‌مون یه کم عصبیه.
ولی والدین من مخصوصاً بابام وقتی فهمید دوبار ارسلان دست روی من بلند کرده و خیانت هم کرده، محکم وایساد که طلاق‌مو بگیره.
برای کارهای قانونی طلاق با بابا رفتیم دادگاه و اونجا فهمیدم باردارم و به خاطر همین، دادگاه تا زمان تولد بچه، حکم طلاق نداد.
فرصتی شد واسه ارسلان که دوباره بیاد و انقدر زبون بریزه و محبت کنه که حاضر شم به خاطر بچه برگردم.
به پای بابام افتاد و به جون بچهء تو راهی‌مون قسم خورد که روان‌درمانی شو ادامه بده و حتی اگه لازم شد بره دکتر دارو مصرف کنه.
پدرم به شرط گرفتن حق طلاق و حضانت بچه قبول کرد و من برگشتم سر خونه و زندگی‌مون.
با خودم گفتم همین زندگی رو می‌سازم.
زندگی‌ای که هنوز تهش، محبت ارسلان تو دلم بود. و البته احساس گناه شدید واسه ترک کردن ارسلان.
آخه وقتهایی که ارسلان حالش خوب بود عجیب رمانتیک و عاشق پیشه بود. ولی متأسفانه ثبات نداشت.
و همین ثبات نداشتن باعث شد یک ماه و نیم بعد از تولد پسرم مهرگان، باز هم دعوای شدید پیش اومد و این‌بار ارسلان دو تا سیلی به من زد که باعث شد از دماغم خون بیاد. خونِ دماغمو که دید شروع کرد به زدن خودش و من فقط صورتمو پاک کردم و بچه رو برداشتم و الفرار.
بماند که اون شب به من و خانواده‌ام چی گذشت. به بابام وکالت دادم کارهای طلاقُ انجام بده.
تو لحظات آخر، با دکترش مشورت کردم و گفت ساختار روان ارسلان جوری نیست که بشه در کنارش یه زندگی معمولی داشت.
جدا شدم و بچه‌ام هم گرفتم و برای همیشه به اینهمه سال عذاب روحی خاتمه دادم.
پرسیدم: واکنش ارسلان به جدایی چی بود؟
گفت: باز هم خودکشی!

باورت میشه ارسلان تو این چند سال اصلاً عوض نشده بود فقط ژست تلاش به خودش گرفته بود که من ترکش نکنم.
تازه‌تازه فهمیده بودم ارسلان عاشق واقعی نیست، فقط یه بیمار وابسته است. از رفتن من می‌ترسید ولی کاری نمی‌کرد که بهتر زندگی کنیم. فقط از من توقع داشت ولش نکنم و یکسره به من احساس گناه می‌داد که بمونم.
بعد طلاق، انگار تازه به خودم اومده بودم. ولی افسوس عمر از دست رفته داشت داغونم می‌کرد. تو چهل سالگی با یه بچه کوچولو، دیگه زندگی‌ای برام نمونده بود که دوباره بخوام شروع کنم. تصمیم گرفتم بشینم بچه‌مو بزرگ کنم.
چند وقتی از طلاقم گذشته بود که داوود اومد خواستگاری. هنوز ازدواج نکرده بود. گفت بچه‌ات رو چشمام.
ارسلان فهمید.
اول منو تو محل کارم جلوی چشم همه کتک زد بعد رفت بیمارستان و با داوود درگیر شد و بهش چاقو زد که همونجا دستگیر شد.
اما قسم خورد اگه داوود بیاد تو زندگیت می‌کُشمش. خودم هم زندان باشم می‌سپرم رفقام خلاص‌اش کنند.

داوود چند روزی ICU بستری بود. خانوادهء داوود دیگه نذاشتن بیاد سمت خونهء ما. حق هم داشتند.
دلم برای داوود پر می‌کشید. ولی با این شرایط دیگه نمیشد باهاش ازدواج کنم.
یاد دانشجویی‌ام افتادم که چطور عشق بی ریا و پاک داوود رو پس زدم. فکر می کردم داوود "حوصله سَر بَر" و کسالت باره درحالیکه داوود یه آدم باثبات بود.
جوانی‌ام رو گذاشتم پای یک انتخاب اشتباه و عشق پاک داوود و یه زندگی خوب و پایدار رو از خودم دریغ کردم. فقط به این امید که ارسلان خوب بشه، نشد. به نظر تو ارسلان چرا با خودش اینطوری کرد؟
گفتم: به جای تحلیل رفتار ارسلان بشین درباره رفتار خودت فکر کن. شاید تو فقط زمانی از سمت خانواده‌ات تایید می‌شدی که دست به فداکاری بزنی. و همون الگوی اشتباه رو بردی تو زندگی مشترک و نتیجه‌اش شد این.
پس به جای تمرکز رو رفتار ارسلان، دنبال چراییِ بودن خودت تو این زندگی باش.
پرسید: تو می‌تونی کمکم کنی؟
گفتم: به قول کوه‌نوردها، صعود یه پای ثابت می‌خواد که تو سقوط هم همراهت باشه. یه آدم بی‌طرف و همراه.
به خاطر دوستی قدیمی‌مون، من نمی‌تونم اون آدم بی‌طرف باشم. فقط می‌تونم کسی رو به عنوان درمانگر بهت معرفی کنم که زیر نظرش باشی.

اشکهاشو پاک کرد و درحالیکه داشت می‌رفت گفت: ولی برای درددل پیش‌ات میام.
غمگین و خسته رفت...

👈 اختلالات شخصیتی را جدّی بگیریم.

🔹خاطرات یک روانشناس
🔸 فاطمه علی اکبری

https://eitaa.com/DrAliakbariPsychologist

رابطه سمی

دختر جوان در حالیکه گریه می‌کرد
گفت: هر کاری برای این رابطه تونستم انجام دادم
ولی نمی‌دونم چرا انقدر حالم بَده.
پرسیدم: مثلاً چه کارهایی؟
- پارتنرم گفت من اگه بخوام با دختری ازدواج کنم باید اونجوری باشه که من میخوام.
اولش گفت حجابت خوب نیست درحالیکه من پوشش کامل دارم فقط چادری نیستم
به اصرار ایشون چادر سر کردم
بعد یه مدت گفت چادرملی خوب نیست از این چادر پوشیه‌دارها سر کن
گفتم من که حجابم کامله
گفت من همجنس‌هامو می‌شناسم
ضمناً خوشم نمیاد رو حرف من حرفی زده بشه.
بعد یه مدت گفت تو با من صادق نیستی و معلومه از این زنهای حرف‌گوش‌نکن هستی!
گفتم تا حالا مگه چیزی ازم خواستی و نکردم؟
گفت کارت حقوق‌ات رو بده به من. خرج و مخارج‌ات باید زیر نظر من باشه.


کارتی که ماهانه حقوق مختصر اینترنی رو دانشکده برام واریز می‌کرد دادم بهش که صداقتمو نشونش بدم ولی باز هم شاکی بود.
دائم می‌گفت من رزیدنت هستم و تو پزشک عمومی. دخترها واسم سر و دست می شکنند ولی من تصمیم به ازدواج با تو دارم، پس باید مطیع من باشی و هیچ حرفی رو حرف من نزنی. حتی یه بار وسط درگیری لفظی منو هُل داد. بعدش به جای عذرخواهی گفت دیگه منو تو همچین موقعیتی قرار نده، من از اون زن‌ذلیل‌ها نیستم.
از یه طرف موقعیت و آینده خوبی داره و من هم ازش خوشم میاد. از طرف دیگه دارم خفه میشم تو این رابطه. هنوز حتی نامزد هم نیستیم و فقط مادر من اطلاع داره که قراره یکی از هم دانشگاهی ها بعد تموم شدن رزیدنتی بیاد خواستگاری، اینقدر داره بهم فشار روحی وارد میشه. نگران رسمی شدن هستم. نمی‌دونم چیکار کنم؟
پرسیدم: دلیل حضورت تو این رابطه چیه؟
جواب داد: موقعیتش خیلی چشمگیره. خیلی خاصه.
گفتم: مگه شما به عنوان پزشک این جامعه موقعیت خوبی ندارید که فکر می کنید موقعیت ایشون خاصّه؟
با مکث گفت: از اون پسرهاست که به‌دست آوردنش سخته، وقتی اومد سمت من کلّی ذوق کردم. نمی‌دونستم انقدر عجیب و غریبه.
گفتم: خب وقتی اطلاع پیدا کردید، چی شد که دارید ادامه میدید؟
گفت: می‌ترسم پشت سرم بگن فلانی بی‌عرضه بود چنین موقعیتی رو از دست داد.
گفتم: کسی که عقایدشو به شما تحمیل می‌کنه، به مردها شک داره، کارت حقوق شما رو گرفته، حتی به خودش اجازه میده که شما رو هل بده و بعدشم بگه تقصیر خودته اصلاً موقعیت حساب نمیشه که بخواهید تأسف از دست دادنشو بخورید. نکات منفی این رابطه پتانسیل فرسایش شما رو داره که تا همین الان هم اتفاق افتاده. ادامه این شرایط، پیشنهاد نمیشه. البته که تصمیمی نهایی با شماست ولی در نظر داشته باشید که ازدواج می تونه "آنچنان" رو "آنچنانی تر" بکنه.
اشکهاشو پاک کرد و گفت: ما یک بار زندگی می کنیم، پس باید یه تصمیم درست بگیرم.

یک ماه بعد دوباره اومد پیشم. یه مانتو و شلوار قشنگ و یه شال زیبا پوشیده بود
گفت: تمومش کردم. هرچند عین خیالش نبود ولی من الان بهترم.

باور می کنید اصلا براش مهم نبود! فقط گفت از تو بهتر برام ریخته!

ولی مهم نیست. مهم حال منه که کمی بهتره. فقط باید ریکاوری بشم.


گفتم: جلوی یک ضرر بزرگ رو از هر جا بگیری منفعته. خوبه که قبل از رسمی شدن رابطه، بالغ درون تون رو آوردید وسط و تصمیمی گرفتید که بیشترین منفعت رو براتون داشت.


👈رابطه سمّی رو به امید اینکه شاید بهتر بشه ادامه ندید.