رابطه سمی
دختر جوان در حالیکه گریه میکرد
گفت: هر کاری برای این رابطه تونستم انجام دادم
ولی نمیدونم چرا انقدر حالم بَده.
پرسیدم: مثلاً چه کارهایی؟
- پارتنرم گفت من اگه بخوام با دختری ازدواج کنم باید اونجوری باشه که من میخوام.
اولش گفت حجابت خوب نیست درحالیکه من پوشش کامل دارم فقط چادری نیستم
به اصرار ایشون چادر سر کردم
بعد یه مدت گفت چادرملی خوب نیست از این چادر پوشیهدارها سر کن
گفتم من که حجابم کامله
گفت من همجنسهامو میشناسم
ضمناً خوشم نمیاد رو حرف من حرفی زده بشه.
بعد یه مدت گفت تو با من صادق نیستی و معلومه از این زنهای حرفگوشنکن هستی!
گفتم تا حالا مگه چیزی ازم خواستی و نکردم؟
گفت کارت حقوقات رو بده به من. خرج و مخارجات باید زیر نظر من باشه.
کارتی که ماهانه حقوق مختصر اینترنی رو دانشکده برام واریز میکرد دادم بهش که صداقتمو نشونش بدم ولی باز هم شاکی بود.
دائم میگفت من رزیدنت هستم و تو پزشک عمومی. دخترها واسم سر و دست می شکنند ولی من تصمیم به ازدواج با تو دارم، پس باید مطیع من باشی و هیچ حرفی رو حرف من نزنی. حتی یه بار وسط درگیری لفظی منو هُل داد. بعدش به جای عذرخواهی گفت دیگه منو تو همچین موقعیتی قرار نده، من از اون زنذلیلها نیستم.
از یه طرف موقعیت و آینده خوبی داره و من هم ازش خوشم میاد. از طرف دیگه دارم خفه میشم تو این رابطه. هنوز حتی نامزد هم نیستیم و فقط مادر من اطلاع داره که قراره یکی از هم دانشگاهی ها بعد تموم شدن رزیدنتی بیاد خواستگاری، اینقدر داره بهم فشار روحی وارد میشه. نگران رسمی شدن هستم. نمیدونم چیکار کنم؟
پرسیدم: دلیل حضورت تو این رابطه چیه؟
جواب داد: موقعیتش خیلی چشمگیره. خیلی خاصه.
گفتم: مگه شما به عنوان پزشک این جامعه موقعیت خوبی ندارید که فکر می کنید موقعیت ایشون خاصّه؟
با مکث گفت: از اون پسرهاست که بهدست آوردنش سخته، وقتی اومد سمت من کلّی ذوق کردم. نمیدونستم انقدر عجیب و غریبه.
گفتم: خب وقتی اطلاع پیدا کردید، چی شد که دارید ادامه میدید؟
گفت: میترسم پشت سرم بگن فلانی بیعرضه بود چنین موقعیتی رو از دست داد.
گفتم: کسی که عقایدشو به شما تحمیل میکنه، به مردها شک داره، کارت حقوق شما رو گرفته، حتی به خودش اجازه میده که شما رو هل بده و بعدشم بگه تقصیر خودته اصلاً موقعیت حساب نمیشه که بخواهید تأسف از دست دادنشو بخورید. نکات منفی این رابطه پتانسیل فرسایش شما رو داره که تا همین الان هم اتفاق افتاده. ادامه این شرایط، پیشنهاد نمیشه. البته که تصمیمی نهایی با شماست ولی در نظر داشته باشید که ازدواج می تونه "آنچنان" رو "آنچنانی تر" بکنه.
اشکهاشو پاک کرد و گفت: ما یک بار زندگی می کنیم، پس باید یه تصمیم درست بگیرم.
یک ماه بعد دوباره اومد پیشم. یه مانتو و شلوار قشنگ و یه شال زیبا پوشیده بود
گفت: تمومش کردم. هرچند عین خیالش نبود ولی من الان بهترم.
باور می کنید اصلا براش مهم نبود! فقط گفت از تو بهتر برام ریخته!
ولی مهم نیست. مهم حال منه که کمی بهتره. فقط باید ریکاوری بشم.
گفتم: جلوی یک ضرر بزرگ رو از هر جا بگیری منفعته. خوبه که قبل از رسمی شدن رابطه، بالغ درون تون رو آوردید وسط و تصمیمی گرفتید که بیشترین منفعت رو براتون داشت.
رابطه سمّی رو به امید اینکه شاید بهتر بشه ادامه ندید.