توضیح: در محتوای گفتگو جهت محفوظ ماندن اطلاعات فردی، تغییراتی داده شده. برخی نکات نیز خلاصه چند مورد مشابه هم بوده است نه یک مراجع خاص.

دختر جوان اینطور شروع کرد:
۲۳ سالمه و یک ماه و خرده‌ائیه که نامزد کردم؛ یعنی دقیقاً قبل از محرّم.
مشکلی که دارم عدم علاقه به نامزدمه.
هیچ حس و تمایلی بهش ندارم
اصلاً تو این یک ماه، نه بهش دست زدم نه گذاشته‌ام نزدیکم بشه
بهش هم گفته‌ام که ما قراره ببینیم با هم تفاهم داریم یا نه
اما ایشون کار رو تموم شده می دونه و من رو به همه اطرافیان و دوستانش بعنوان "همسر رسمی" خودش معرفی کرده
در حالیکه ما فقط صیغه محرمیت خووندیم
اونم فقط در حضور خانواده ها و کاملاً خصوصی و بدون تشریفات.

پرسیدم: چند مرتبه قبل از نامزدی ایشون رو دیدید؟
گفت: همون یک بار که اومدن خواستگاری؛
شب جمعه بود، پس فرداش یعنی روز شنبه اومد دنبالم رفتیم حلقه خریدیم و همون شب خانواده ها ما رو صیغه کردند
در حالیکه من از همون اول گفتم این پسر، ذره ای به دل من ننشسته.
پرسیدم: یعنی شما بدون رضایت قلبی و تمایل به ازدواج با این آقا، نامزدش شدین؟
گفت: بله... آخه بابام اجبارم کرد. گفت چون مهندسه و دهیار روستاشونه و اوضاع مالی‌اش هم خوبه باهاش خوشبخت میشی.
من چند مرتبه به خود پسر هم گفتم نمیخوامت، ولی میگه این حرفها چیه؟ عادت میکنی، ما دیگه زن و شوهریم.

- کسی نظر شما رو نپرسید؟
- چرا، ولی وقتی گفتم نمیخوامش گفتن به مرور بهش علاقمند میشی. الآن بیشتر از یک ماهه که نه فقط بهش علاقمند نشده‌ام، بلکه حتی تصور اینکه دستشو بگیرم حالمو بد می کنه.
- تو این یک ماه، چقدر معاشرت داشتین؟
- هر روز، البته فقط تو ماشین، یا کافه، یا بعضاً رستوران. من همه‌اش از نامزدم فرار می کنم. وقتی بهش میگم نمیخوامت اصلاً گوش به حرفم نمیده. انگار منو نمی بینه، فقط میخواد زن بگیره.
خیلی پسر خوبیه ها، ولی نمیدونم چه مشکلی دارم که حالم از دیدنش بد میشه و هیچ رغبتی بهش ندارم.

گفتم: شما مشکلی ندارید، فقط احتمالاً این آقا با سلیقهء جنسی شما جور نیست. سلیقه جنسی هم چیزی نیست که با توصیه و سفارش کسی ایجاد بشه، طرف مقابل باید به دل شما بشینه.
یعنی ببینید آیا دوست دارید در آغوش این مرد برید یا نه.
گفت: نه نه... اصلاً رغبت همچین چیزی رو ندارم.
گفتم: خب، اگه تکلیف تون با خودتون معلومه، به خانواده اعلام کنید.
با مکث گفت: آخه خانواده ام، بخصوص پدرم اجازه به هم زدن نامزدی رو نمیدن. بابام میگه ما آبرو داریم. ولی من نمی تونم به مردی که اینهمه ازم بزرگتره علاقمند بشم.

پرسیدم: شما فاصله سنی تون چند ساله؟
گفت: ۱۲ سال، ایشون ۳۵ سالشه و من تفاوت دنیامون رو کاملاً حس می کنم. همه‌اش هشت سال از بابای من کوچیکتره. بابام ۴۳سالشه این پسره ۳۵ سال.
انگار فقط عجله داره که زودتر زن بگیره ولی من دوست دارم ادامه تحصیل بدم، یه کم زندگی کنم.
قراره بعد ماه صفر عقد کنیم. ولی من اصلاً راضی نیستم. نمی‌دونم چیکار کنم.
جرأت مخالفت مستقیم با پدرم رو ندارم. یعنی اگه بگم نمیخوامش تو خونه بلوا میشه.
گفتم:
شما دو تا راه دارید: یا با همین شرایط ادامه بدین و ازدواج کنید
یا اینکه اگر تمایل ندارید نظرتونو بگید.
و البته در هر دو حالت: پای مسئولیت تصمیم تون بایستید. ازدواج، مسئلهء یک عُمره.

یه کم فکر کرد و گفت: نه، نمی‌تونم باهاش ازدواج کنم. فقط یه خواهش ازتون دارم: میشه یه برگه‌ای، کاغذی، نوشته‌ای، یه چیزی بدین که ثابت کنه من امروز اومده بودم مشاوره؟ میخوام نشون بابام بدم.
- برای چی؟
- چون بابام اجبار کرد بیام مشاوره. می‌گفت تو متوجه نیستی این پسر چقدر شوهر خوبیه، برو دکتر. منم اومدم خدمت شما.
الان که تکلیفم معلومه، گفتم یه نامه به بابام بدین که باورش بشه من از خودم حرف نزدم.

گفتم:
اولاً ما به مراجع کمک می کنیم مسیر پیش روی خودش رو با دقت بیشتری ببینه.
در نهایت خود اون فرده که برای زندگیش تصمیم می گیره.
ما نه از طرف کسی حرفی می زنیم نه به جاش تصمیم می‌گیریم.
دوم اینکه اگر شما از طرف خودتون حرف زده باشید و اصلاً هم به روانشناس مراجعه نکرده باشید، اشکالی داره؟ شما حق دارید برای زندگی‌تون تصمیم بگیرید.
با دستپاچگی گفت: باشه، میرم به بابام میگم نامزدمو نمیخوام.

چند ساعت بعد از طرف کلینیک با من تماس گرفته شد که: مشاوره شما با این دختر خانم چقدر طول کشید؟
گفتم: تایم معمول مشاوره، چطور مگه؟
- آخه بابای این دختر زنگ زده گفته روانشناس‌تون نیم ساعت بهش وقت داده.
خود دخترخانم هم گفته من ۱۰دقیقه دیر اومدم. خلاصه شاکی بودن.
گفتم: دیر اومدن مسئله مراجع هستش نه روانشناسی که سروقت منتظر اومدن مراجعشه،
البته من چون بعد از ایشون مراجع دیگه‌ای نداشتم وقت اضافه براش درنظر گرفتم.
شاکی بودن‌شونم واسه تایم مشاوره نیست، واسه نتیجهء مشاوره است.
(مشخص بود نتیجه جلسه برای پدر، مطلوب نبوده و فقط دنبال بهانه می‌گشتند، حالا بماند که معلوم نبود دخترخانم چطور حرفهای جلسه رو به خانواده منتقل کرده و اصلا کدوم بخشها رو گفته).

*****************************

دخترخانم تو خانواده ای رشد کرده بود که گفتگو و حل مسئله حتی در پایین ترین سطوح هم وجود نداشته. همگی مطیع محض پدر بودند.
دخترخانم از پدرش اطاعت کرده بود تا با خشم یا هر نوع واکنش دیگه ای مواجه نشده.
عواطف کسی هم تو خونه دیده نشده بود.
و مهم تر اینکه: باورهای کلیشه ای و خطاهای ذهنی در سیستم این خانواده شدت داشت، مثل:

  • برو زیر یک سقف، بهش علاقمند میشی.
  • بهش که عادت کنی می بینی چه شوهر خوبیه.
  • موقعیت مالی و اجتماعی‌اش خوبه، پس حتماً باهاش خوشبخت میشی.
  • نامزدیتو بهم بزنی آبرومون میره.


اگه این دخترخانم با همین مدل بخواد ادامه بده؛ بعید به نظر می‌رسه بتونه برای زندگیش تصمیمهای بالغانه بگیره. چه در این مورد چه در موارد دیگه. چون چیزی در این خصوص نیاموخته.

و سوی دیگر این داستان هم پدریه که خواسته های خودش و ملاکهای ذهنیش و شاید هم آرزوهای به ثمر ننشسته و بخشهای زندگی نکرده خودش رو به فرزندانش تحمیل می کنه.